دیروز همان فرداست
دیروز همان فرداست. همین فردا دیروز بود. همین امروز هم فرداست، و یا دیروز است .
دیروز را میگویم، همان که آمدورفت، امروز بود اما شد دیروز .
پرده را به کناری میزنم. برگهای درختان باغچهمان چه سبز شده.
میخندم، میگویم یعنی پس از این زمستان سرد، این زمهریر، بهار میآید
براستی بهار میآید، راستش باور نمیکنم، هنوز باور ندارم ، بیاید سرزده سراغم را بگیرد،
نمیخواهد بر من جلوه کند ،دلتنگش بودم، اما در زمهریری سخت ایستادهام،
دستانم کبود شدهاند، نفسم قندیل میبندد.
کتری روی اجاق کوچک خانهمان میجوشد.
دل به زمهریر دادهام، انگار زمهریر تنها میداند در قلب من چه میگذرد.
میگویند: ادمها ادمها عاشق کسی میشوند، که شبیه خودشان است.
و من میدانم، چه بر من گذشت، چرا فلبم نیز چون نفسم قندیل بسته است.
میخواهم این قندیلها را جدایشان کنم .
اب کتری را در استکانی میریزم، استکان کمرش را کش و قوسی میدهد،
تا میفهمد منم میشکند، دستم دیگر حسی ندارد، انگار خون رکهایش خشک شدهاند .
من هستم، ایستادهام من هستم و زمهریری سرد .
طوفانی در راه است .
ترسم نیست ، واهمهای ندارم.
بارها طوفان را دیدهام حتی وقتی در باغ امذ، وقتی لانه پرستو را خراب کرد،
وقتی به صورت کویر سیلی زد، بعد دیوانهوار میخندید.
بارها طوفان را دیدهام ، خیرهسر است مست است و دیوانه ،
اما طوفان است دیگر
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید