پریشانم نمیپرسی چرا؟
access_time۱۴۰۲-۰۷-۳۰
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
شعر
پریشانم، نمیپرسی چرا؟
دلم بیقرارست، نمیپرسی چرا؟
باران بود، تو نبودی
بیچتر امدم، باز هم نبودی
شاید کنار درخت بید نشسته بودی
باران میمد
شاید سرد بود
لرزیدی
گل شیپوری بدست
فریاد میزدم
آخر کجا بودی
فریاد زدم ، دوستت دارم
فریادم را باغ شنید
سرو سرخم کرد
کوهسار شنید
جنگل شنید
کویر سربلند کرد
خاک آفتاب سوخته را گشت
هیچ نیافت
پریشانم، نمیپرسی چرا?
دل نگرانم
کوه فریاد کشید
فرهاد امد
شیرین اواره شد
اما تو نبودی
پریشانم
اسمان گریست
دریا دیوانه شد
مرداب مجنون شد
مردی آنسوی خانه ما
زیر درخت همسایه سنتور میزد
باز تو نبودی
چراغ را خاموش کردم
گفتم: شاید خواب باشم
یاس دزدانه سرک کشید
بازهم تو نبودی
پریشانم، باز تو نبودی
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید