مچاله شدهام
مچاله شدهام، دیگر توان ندارم .
هر که میآید، میخواهد دلداریم دهد.
نقاب بر چهره میزند، چشمهایم را نم بارانی میزند.
که چه؟ اصلا که چه شود؟
که بگوید، من هم چون توام.
چقدر مسخره، به همین سادگی.
هیچ نتوان گفت، گاه دوست دارم نقاب را پس زنم، بگویم گور پدرش.
ولی مگر میشود، تاروپودم هستند. جوهر وجودم هستند،
لحظههای تلخ زندگیم را کوک کردهاند، چه ناسور ، چه با سور .
اینها در من ریشه دواندهاند.
میدانم مرگ پشت در اپارتمان ، این پا و ان پا میکند.
دلش نمیاید، باید بگویمش، من حرفی ندارم .
بگذار بیاید داخل ، مرا هیچ نیست ،غم هیچ را ندارم ،
من تــــــــــــــــــــــــو را دارم
تو را بعد از من خدا صبری دهد چندان
که باور میکنی هر دم، که باز هم میشوی عشق
برو خوش باش .
که شادیت ، لب پر خندهات را از خدا خواهم.
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید