دلنوشته/ اسمان ابی بود
access_time۱۴۰۲-۰۷-۰۱
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
دستهبندی نشده
دلنوشته/ اسمان ابی بود
اسمان ابی بود
رنگین کمان را دیدم، دعوتم کرد ، ابی را دوست دارم ، لباسهای ابیام را پوشیدم
باتمام مداد رنگیهایم به میهمانیش قدم گذاشتم، گفت: جای مهمان بر سر ماست
بالای سرش که رفتم ، انگار اسمان ابی تر بود.راستش خودم ارام و بیصدا پاورچین
ذست ستارهای را گرفتم، به اسمان که رسیدم ، پر رنگترش کرده بودم
گفت: ازادی، هر چه دل تنگت میخواهد بکش، من هم شروع کردم
عشق را به نشانه خون دلم قرمز کردم، رویاهایم را به رنگ اسمان
زندگیم را نارنجی تا شاید شادترین، اهنگ را برایم بنوازد
تمام ارزوهایم را به دست باد سپردم، تن هر کدام لباس رنگی پوشاندم
باد خندبد، اسمان خندید
اسمان ودریا هردو ابی بودند، دست در دست هم بر ساحل افتابزده
رقصی به زیبایی چمن های انسوی دشت به تماشا گذاشتند
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید