در میان کلمات گمشده
در میان کلمات گمشده
یک نفر فریاد زد : ای بیخانمان
خانهای بر باد رفت اینجا بمان
یک پرستو گمشده، پیداش کن
یک کبوتر تا افق پرواز کرد
یک کلاغی شاد شد ، قار قار کرد
یک نفر انسان نبود، اینحا نبود
کاش یک عاشق در این شهر شلوغ مست میشد
داد میزد جام می را یک نفس سر می کشید
دل ز ادمهای بیخود، بی صدا پر میکشید
جام می را بیهوا سر می کشید
باز اینجا یک کسی پیدا شود
در میان این کلام کمشده
یک تبسم را به اخر خط میکشید
نه چرا خطی کشد تا انتها
خط زد بر هر جا نابودی بود
گرچه در دست فلانیها بود
هر چه لبخند است او اورد
طفل را نانی دهد
یک پدر ،را بخنداند، نفسی چاق کند
مادرش یک بقچه حلوایی دهد
سطل اشغالی دگر جایش نبود
نور بود در خانهها ،
چایی کنار سفره بود
نان بود ونمک در دست وی
هیچ کودک،کودک کاری نبود
باغ بود و غنچه ها
خندان وشاد ،
هر کجا دیدی لبی پر خنده بود
یاد کن ،یاد خدا را
او بحق دستش به دست بندهایست
دست گیرد و بخنداند دلی
اشرفـــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید