روزگار عجیبی داریم
access_time۱۴۰۴-۱۰-۱۲
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
دسته بندی نشده
روزگار عجیبی داریم، کلمات را به دار میکشند، باور میکنی این را که با تو میگویم.
دیروز خود به چشم خویش دیدم که جملات را دربند کردند و چشمبند زدند و انداختند در سلولی مسلول، نمیدانم میدانی چه میگویم جرمش چه بود؟
نمیدانم گفتند اجتماع کرده بودند، گفتند: امروز میشود یک جمله و فردا یک کتاب .
آنجا بود که دانستم آزادی جرمیست نابخشودنی، دانستم راست میگویند، اگر کتاب شوند شاید روزی ، روزی کسی بیاید و اینها را تبدیل به باروتی کند و شهر را به آتش بکشد و از اهریمن نادانی و جهل پاک کند و چه بد است در جایی که جهل، جهل طهارت است و عصمت و عزت .
میدانی چه میگویم
وای از آنروز که کسی بیاید و ….
اشرفـــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید