باران ببارد
باران ببارد، هنوز قطرهای باران نباریده، باور ندارم این روزها را، گویی خوایب میبینم ، خواب نه کابوس میبینم، کابوسی تلختر از خشم خدا .
به یاد میآورم آن روزگاران را ، باران را و مهر را که چه پیوند عجینی داشتند.
یاد ندارم مهری را بدون بوسههای باران سرکرده باشیم . باران بود که میبارید روی سرو صورت و کیف مدرسه و حال خوش بسن چتر و راه رفتن و قدم زدن و دویدن و دست در دست یار و باز باران بود و باران.
چه شد ؟ نمیدانم من هنوز به سخاوت آسمان ایمان دارم .
شاید دلگیر است ، دلشکسته است، حق دارد.
باید بگویمش، شاید مرا بخشید، باید بگویمش باور کن که سپیده که سرمیزند هر روز پاییز را توی حیاط کوچکمان دنبال نشانهای هستم از عشقبازی آسمان و درخت خرمالوی عشوهگر و طناز. نمییابمش، میگردم دنبال یک بوسه ، بوسه شبانه آسمان.
نمیدانم چه شد قدر ندانستیم شکرانه به جای نیاوردیم، شاید آنقدر مست بودیم که یادمان رفت بوسهای حواله ی آسمان کنیم، درست همان موقع که در آغوش باران بودیم و ندیدمش باران را .
نمیدانم میگویم خدا به ما رحم کند .
نه میگویم خدا به ما رحم کرده است .
باران ببارد ، قول میدهم اینبار قدرش را میدانم ، جرعه جرعه ، قطره قطره اش را مقدس میدانم و توتیای چشم خواهم کرد.
بگذار ببارد ، اینبار ببارد قول میدهم وصال انسان و باران را جشن خواهم گرفت .
بگذار این بار ببارد ، فقط ببارد.
اشرفـــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید