یک روز خوب
یک روز خوب دیروز از اونروزهایی بود که اصلا حوصله نداشتم برم بیرون. دوست داشتم رو تخت میافتادم و تا شب غر بزنم و ناله کنم. اما یادم افتاد جلسه نقد داستان دارم و حتما باید برم . شال و کلاه کردم و رفتم. سوار مترو شدم که دنبال چیزی تو کیفم میگشتم ، پس محتویات کیفم رو ریختم روی پام. کتاب نیلوفر مرداب هم تو کیفم بود، خانم جوان و زیبایی کنارم نشسته بود، یهو با صدای بلند گفت: « اه نیلوفر مرداب »
گفتم: « خوندبد»
گفت: « بله»
گفتم: « چطور بود»
گفت: «وای خیلی خوب بود، وقتی شروع کردم دلم نمیخواست بزارم زمین. خانم عالیه
کتاب رو گرفتم دستم و گفتم: « چه جالب»
با ذوق گفت: « جزو کتابهای مورد علاقهام شده» باز لبخند خوشگلی زد.
گفتم: « نویسندهاش خودم هستم»
خندید و گفت: « وای چه جالب، چه خوب» بعد اجازه گرفت دوتا عکس با هم انداختیم و برام آرزوی موفقیت کرد.
تمام خستگی و حال بدی که داشتم با همصحبتی با یکی از خوانندههای کتابم تو مترو حالم رو از این رو به اونرو کرد.
حس خیلی خوبی بود
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید