خیلی خستهام
خیلی خستهام خیلی، شاید همیشه خسته بودم ، اما خودم باور نداشتم، دلم نمیخواست خودم رو ضعیف جلوه بدم، من باید قوی بودم
خیلی قوی، باید خواهر کوچکترم را جمع میکردم ، باید حواسم به درس و مشقشون بود، باید خواهرم شاگرد اول میشد، باید برادرم
جزو نفرات برتر کشور شود، باید از عمه جانم که بوی پدر میدادمراقبت میکردم. باید حواسم به مادر مریضم بود. باید هوای اون مردک مزخرف
که به زور لانه کرده بود تو خونمون جمع میکردم تا داد نزنه، غر نزنه، وای بایدغذا رو خوب میزاشتم حا بیوفته نه مثل اوندفعه که سوخت ،
همون مرد مزخرف داد و بیدادش تا گوچه میرفت، یا مثل اون روز که امتحان داشتم و قیمه آبکی شد و وای که مادر چه گفت، بنده خدا ترسیده بود مبادا مرد مزخرف داد بزند.
وای خدا چه روز بدی بود، آخه امتحان فیزیک داشتم ، خیلی سخت بود، بلد نبودم داشتم درس میخوندم ، از طرفی هم خواهر، برادرم درس داشتن، باید به اونا رسیدگی میکردم ، هنوز بعد از اینهمه سال وقتی میخوام قیمه درست کنم، دست و پام میلرزه .
قیمهای که با کلی زحمت پخته بودم کف حیاط خانه ریخته بود و مادر داشت یواش یواش اشک میریخت.
نمیدونم اون موقعها چرا اصلا خسته نمیشدم ، یا اگر میسدم ، جرات نداشتم و با خودم میگفتم ؛ اینکه خستگی نیست.
حالا بعد از این همه سال میگم خستهام خیلی خسته ، خیلی روزا الکی رو تخت دراز میکشم و تا استرس میاد سراغم ، براش خستگی رو معنی میکنم .
آخ که چقدر خستهام و کسی از دستم عصبانی نیست و تازه برام یه لیوان چای ماسالا میاره ،
چقدر زندگی رو وقتی دارم خستگی در میکنم و یا حتی خستهام دوست دارم .
به یاد روزهایی که دنبال معنی خستگی میگشتم و هرچه میگشتم کمتر میفهمیدم
اشرفـــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید