دردهایم
دردهایم را به که بگویم، مگر مرهمی یافت میشود جان خسته مرا جان دهد،
مگر کسی پیدا میشود، روح خسته مرا در آغوش گیرد.
اصلا مگر کسی میداند دردم چیست که دنبال مرهمی باشد مرا .
نمیگویم از درد، از رنج و از فراق، شاید در همین حوالی کلاغی باشد و درد مرا جار زند.
شاید نسترن شوق دوستی یاس را دارد ، تا بداند در دل خسته من چه آشوبی برپاست.
فکر میکنی دیوانهام دردم را بگویم.
فکر میکنی نمیدانم تقدیر چیست.
مرا و تو را همین چند صباح آشنایی بس بود که زیر باران بیچتر قدم زنیم.
دیدارمان باشد به قیامت، که قیامت کند، عشق را به قیامت.
تو را به آفتاب میسپارم.
اشرفـــــــــــــــــــــــ قلندری
********************************************************************************************************************************************
سکوت آفتاب از متانت است و سکون سایهها از بیخبریست.
پس به سایه اعتماد نکن.
تو را به آفتاب میسپارم
اشرفـــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید