تاریخ به ستوه آمده
تاریخ به ستوه امده است، از درد از سختی و از رنج تمام گناه را به گردن میگیرد، میگوید : مادر خوبی نبودم.
میگوید : فرزندانم به هم تاختهاند، لبخند میزنند و من چه شادم از شادیشان.
ندانستم چه شد ، مینگرم، پهلوی فرزندم شکفته شد، زمین رقص خون کرد و من تاب ندارم .
اصلا تاب هم داشته باشم . مگر یادشان هست مادری دارند از آن روز که زمین طعم خون را مزه کرد و جهان اولین بار شاهد سیاهی شد و قساوت .
قلبم شرحه شرحه است و هر تکهاش را به سوی انداختهاند . با من سخن نمیگویند، من هم اگر بخواهم کلامی بگویم به باد میدهند حرفهایم را .
نمیدانم چه کنم ، آخر گناه را طوق گردن من میکنند که از ازل نباید مام بودم.
چقدر دلتنگ قهقهه فرزندانم هستم .
رویت سیاه باد که روزگارم را سیاه کردی و ننگی به ابدیت تاریخ بر پیشانیام کوبیدی.
اشرفــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید