با من سخن از عشق بگو
سخن از عشق بگو، از دوست داشتن، از ابرها ، از باران ، از شبنم زاییده بر گل یاس بگو.
با من از روزها بگو، با من از جنگل بگو، از صحرا بگو، از تولد نیلو فر در مرداب بگو، با من سخن از عشق بگو.
بامن از گیسوان آشفته و هراسان بگو، با من از فریاد چشمهایت زیر شلاق نگاه نامحرم بگو.
با من سخن ازعشق بگو. با من از اشکهایت بگو، بگو چه کردند با تو، با من، با ما .
بامن از سکوتی که فریاد بود بگو، با من از نیزارهای شرمگین شلمچه بگو.
با من از عشقهای فرو افتاده بر زمین بگو. با من از اقتدار نخلستانهای جنوب بگو.
از درد زایمان وطنم بگو،
از درد زایمان وطنم بگو، آنهنگام که قابلهای نبود، با من ازپستانهای خشک مادران بگو، از بدن سرد نوزاد شیرخوار بگو.
چگونه درد را باید گفت؟ آیا این درد مقدس است؟
کوههای سیستان را دیدهای، دیدهای خورشید شرمش میآید از تابیدن. کودکی تشنه با چشمانی بیرمق در انتظار لقمه نانی در خاک داغ غلت میخورد، آنوقت من و
تو به چه میاندیشیم، با من از مادر قامت شکسته بگو ،دیگر از بهار مگو، مادرش را دیدم، در همین نزدیکی،
از این دلنوشته لذت ببرید
دیدگاهتان را بنویسید