نشان خانه دوست را به من بگو
access_time۱۴۰۳-۰۱-۱۹
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
شعر
نشان خانه دوست را به من بگو
زنی لبخند میزند
گلی فریاد میکشد
پیرمردی جورابش را وصله به نانی میکند.
پیرزن امید نان داغ دارد
کودک خواب مداد رنگی میبیند
دوازده رنگ
نقش بر دشتی سبز
و آهوان خرامان
دفتر دشت میشود
خورشید میتابد
رود جاری میشود
ناله نی بلند میشود
باران میبارد کودک میخندد
دفتر به دنبال سرپناه
به کیف سبز مندرسی میرود
زن اشکهایش را با کهنه چارقدی پاک میکند
نشانی خانه دوست را به من بده
پیرزن کنج دیواری مینشیند
هیچکس او را ندید
چشمانش فریاد زدند
هیچ کس و هیچ کس
عابران چتر در دست
باران سیل میشود
اشکهای پیرزن به آسمان میرود
همراه باران میشود
جنازهای آنجاست
رد پایی تا آسمان است
آنجا را نگاه کن
آن ابر را بنگر میخندد
انگار پیرزنی درآغوشش
لبخند میزند
و باز لبخند میزند
دیدگاهتان را بنویسید