آنقدر در فراغت
access_time۱۴۰۲-۰۷-۲۹
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
شعر
آنقدر در فراغت اشک ریختهام
که آسمان تکه ابری بدستم داد
اما نمیخواهمش
باران را میخواهم
مگر میشود
در فراق نو باران نبارد
مگر میشود کویر بود
مگر میشود؟
بدون تو گیلاسها را چگنم؟
باران را میخواهم
بیاد چشمهای تو
در فراغ دیدار تو
من چتر را به کودکی خواهم داد
بیچتر تا آنسوی کوه پیاده قدم خواهم زد
انقدر در فراغت اشک ریختهام
که آسمان لبریز غم شد
عمر من چه طولانی گشت
عمر من از تو طولانیتر شد
من این را نمیخواستم
خوش ندارم اینگونه زیستن را
گادان خانهمان از فراغت خشک شد
بیا ، باور کن
بیتو چراغهای خانهمان خاموشند
ستاره در اسمان نیست
باغ بدون قامت سرو تو
درخت سیب بدون دستان مهربان
هیچ، هیچ
باور کن هیچ معنایی ندارند
انجا که فقط خاطره من وتو
در کنار سرو بود وسیب
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید