خواب دیدم تو را
خواب دیدم تو را با من نمیایی چرا؟
در دلم اشوب است ، اینگونه میگویی چرا؟
تک درخت خانه همسایه را یک دار کردند و خندیدند چرا؟
یاسها را در زیرپا له کردهاند.
خواب دیدم تو را با من نمیایی چرا؟
دخترک دیوانه شد ، سرگشته شد
اواره شد
زار میزد
تماشا میکردنش اما چرا؟
باذ گیسویش را گرفت ،
تا نوازشها کند ،نجوا کند بیهمهه
باد را بردار کردند ،طنابش جنس گیسوی که بود
خواب دیدم تو را با من نمیایی چرا؟
تک درختی زردبود و خسته بود،سر بریدنش ،
کلامی هم نگفتندش گناهش هر چه بود
کودکی پای برهنه میدوید ،
خار در چشمش برفت
دست خالی بود،
شکم چون طبل پرصدا
گنجها در زیر پایش بود
ولی یک نگهبانی بودش بیپدر
لقمه نانی را ،هوای تازهای ،
جرم بودش
یا که لبخندی زند
یا اگر یک تک ستاره در کنارش
بود و بس
یا اگر تا دشت میرفت لنگ زنان
یا که گر یک قاصدک را میگرفت
دلخوش نان وپنیری چرب بود
یا که با پای پیاده تا خیابانی شعف میکرد
ومیخندید
و اوازی ز دلتنگی
یواشی نغمه میکرد وکلامی دم نزند
باد میامد وطوفانی به راه
تار مویش شد هویدا ، بیصدا
یک کلاغ زشت
دسته مویی میکشید
تاکه پهلویش به خون اغشته شد
یا فاطمه
تو به فریاد من و دختر برس
تو به داد باغ بیباران برس
یا علی را گو
قرص نانی را دهد
دست نوازش را کشد
بر روی ماه دختری
اشکها را پاک کن
سفرهها را پر زنان و خنده کن
یا علی و فاطمه
این جماعت
فقط یک تک نظر کافی بود
دستمان گیرا خدا بخشنده است
چشم ما را پر ز خنده غافل از یادت مکن
یا علی گوییم وتا پای جوانمردی رویم
اب را در مشک به باغ تشنه ده
یا علی گوییم و دانیم
گر تو خواهی
فقر از در به کنجی میخزد
خنده میاید، خذا مهمان شود
یا علی دستم بگیر ونالهام را گوش کن
یک نگاهت یک جماعت را بس است
خواب دیدم تو را با من نمیایی چرا؟
دیدگاهتان را بنویسید