نوشتنم نمیگیره
این روزها نوشتنم نمیگیره ، نه که نگیره، احساس جمشید را دارم در سمفونی مردگان . یادت هست چه سرنوشتی پیدا کرد. زیر آب دست بر کمربند اورهان کشید خواست نجات پیدا کند. آخر اورهان به سطح آب رسیده بود . اما اورهان چه کرد؟ کمربند را باز کرد و جمشید به قعر آبها رفت .
حال من است به که درد را بگویم؟به که متوسل شوم . اصلا چرا شیون راه بیندازم ، وقتی اورهان روزگار که زمانی تنها رفیق من بود، نه اشتباه گفتم من تنها رفیق او بودم که جانم را برایش میدادم بدون هیچ چشمداشتی و من چه خام که فکر میکردم ، شاید روزی هم او دست مرا بگیرد ، اصلا دستم را نگسرد کمربند را باز نکند تا من زودتر به قعر روم.
چه ابلهانه است افکارم وقتی میگویم بنیآدم اعضای یکدیگرند. آخر کدام بنی آدم حواسش به دل پردرد دیگریست.
اصلا اگر اینطور بود چرا سفرهها خالیست ؟ چرا دخترک پای برهنه و موی افشان و لب خشک با پیراهنی هزار وصله را نگهبان کوهی از طلا کردند و خود هر روز و هر ساعت شمشها را بردند و بیآنکه نیم نگاهی به حال و احوال دخترک بنمایند .
بگذریم میگذرد، روزگار همان روزگار است و آسمان نه آن آسمان .
همینقدر ساده و تلخ
اشرفــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید