گفتگوی کفر و دین
گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا میکشد
خواب یک خواب است اما مختلف تعبیرها
این بیت زیبا و پر نغز و مغز را صایب گفته است.
این تک بیت چه به روز من آورده است. از صبح این بیت شده است ورد زبانم .
میگویم همان دعوای عنب و انگور است. آشفته میشوم، مینشینم، میایستم ، راه میروم و قدم میزنم به مقصدی که ندانم کجاست . خواب یک خواب است. آیا میشود که بیدار شوم و باز خواب باشد و خواب. قول میدهم تعبیر نخواهم ، افسانه نجویم خود را و متفکر ندانم، به خود نگیرم که چه سان مرا و تو را و همه را به هر سو که خواستند کشاندند؛ گاه گفتند عنب و گاه انگور و گاه اوزوم .
وای پروردگارا چه خستهام ، که حال که به نیمه راه رسیدهام بدانم نیاز به هیچ راه نبود که تو خود همه راهی. تنها کفایت میکرد مرا که بدانم به هر سو ی که روم به تو خواهم رسید و چه خوب بود اگر همانجا مینشستم و نظاره میکردم عشوه بهار را و طنازی پاییز را .
پروردگارا گاه میگویم چه سرکار گذاشتی مرا بیآنکه خود بدانم ، اما آنگاه که نگاه میکنم و بیشتر که مینگرم من بودم که اصرار بر رفتن و دویدن و نالیدن و تضرع و ذکر گفتن داشتم و هزار هزار تسبیح و تضرع و اشک و فغان . تو فقط نگریستی و سر تکان دادی و من چه عبث کوشیدم.
حال دانستم راه تو نه سعی خواهد و نه کوشش، نه تفحص خواهد و نه غرق شدن در انواع مکاتب و کتابها و نه نشستن پای درس فلان استاد و فلان دستار به سر و فلان ژولیده موی و سر به گریبان.
مینشینم و مینگرم و لذت میبرم از آشوب فصلها و رقص برگها و پایکوبی روزگاران.
نگاهت را از من دریغ مدار ، که تنها همین مرا کافیست.
اشرفــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید