دلم تنگ است
دلم تنگ است، دلم تنگ روزهای گذشته است. دیرزمانی را نمیگویم، هنوز دو هفته نشده که دلم برای دلتنگیم ذرهای شده.
دل تنگ قبض آب و برق و هشدار قطعیشون هستم. دل تنگ روزهایی هستم که میرفتیم خرید و بعد فاکتور امروزمان بیشتر از دیروز بود و کمتر از فردا.
وای گه چقدر دل تنگ قیمت فضایی گوشت و مرغ و ترافیک و گرمای هوا و چندرغاز حقوق و حساب کتاب و دخل و خرجمان هستم.
دل تنگ سروصدای بچههای همسایه که اول صبح خروسخوان بیدار میشدند و تا بوق سگ سروصداشون تو مغز آدمی رژه میرفت و اجازه لحظهای تفکر و مطالعه آرام را نمیداد.
دلم تنگ روزهاییست که دغدغهام نوشتن دو صفحه بود و نالیدن و گلایه و درددل با دوستان و قرار گذاشتن یک ملاقات و دور همی در کافهای با موسیقی سنتی، یک کافه دنج و آرام و نوستالوژی.
دلم تنگه دعوای پسر و دخترم و بعد آشتی کردنشان و کاسه کوزهها سر من بیچاره شکستنهاست.
دل تنگ غر زدنهای پسرکم هستم که بیاید و برود و بگوید ناهار چه داریم و شام چی، چرا پس غذای تکراری.
دلم تنگ ایرادات بنیاسراییلی همسر و فرزندانم هستم که چرا؟ چی؟ کجا؟
دلم تنگه گوش به فرمانشان بودن است و غنج رفتن واسه پشت هم و بیوقفه دستوردادنشان هستم .
راستش را بگویم من اصلا دلم تنگ خر شدن خودم هستم.
اشرفــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید