چشمهایش خیس بود
access_time۱۴۰۲-۱۲-۱۲
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
دل نوشته
چشمهایش خیس بود .
چشمهایش خیس بود ، بارانی بود ، کسی در میزد ، در را باز کردم ، محکم کوبیدم تا بسته شود . او را دیدم کمی دورتر ایستاده بود. قلبم در دستم بود .
بیچاره گنجشک چه میکشید . وقتی قلبش اینطور میزد ، چگونه میتوانست ، آنقدر با آرامش پرواز کند . چگونه از زندگی لذت میبرد . چشمهایش را دیدم ، باز همان چشمها
همان چشمانی که کابوس چشمهایم بود،
همان چشمانی که خواب را از چشمانم ربوده بود. مگر من همین را نمیخواستم ، مگر خودم نگفته بودم عشق در کابوس عشق میشود
حال او پشت در خانهمان تکیه بر دیوار همسایه ایستاده است . اما من در را به رویش بستم . سلامش را پاسخ ندادم . لبخندش را نچیدم
در گونههایم نکاشتم ، فقط ایستاده بودم و میلرزیدم و دیگر هیچ ، این بود ادعای عاشقی ، چگونه میتوانستم به چشمانش نگاه کنم . چگونه میتوانستم سلامش را
با اشاره سری یا تکان دادن زبانی در دهان جواب بدهم . خنده دار نیست.
خوابهایم تعبیر شده بود. دعاهایم مستجاب . اما ترسیدم او کجا و من کجا او از اهالی دشت بود و من در مرداب ، مگر میتوان نیلوفر را به رزهای باغچه پیوند زد .
حال من حال خودم را نمیدانستم ، میخواستمش به جان میراندمش ز جان .
قطعههایی از شکر میبافتم تا آسمان .
پارهاش میکردم و کفر میگفتم که خدایا چه چنان ؟ شاعر نبودم ، اگر شعر میگفتم ، شاید دیگر کسی شعر نمیگفت و به دنبال زبانی دیگر برای ترجمان قلبش میگشت .
هر چه خود را بیشتر میپوشاندم ، بیشتر لرز میکردم ، شاید در آن بهار قرار بر باریدن برف بود و من بیخبر ز کار جهان .
روبرویم نشسته بود ، ثانیهها را به شمارش ایستاده بود ، هنوز لبخند میزد، چشمانش شبیه هیچ کس نبود .
پس اینهمه شباهت به هیچ کس چه بود ، چرا هنوز لبخند میزد . اصلا چگونه آمده بود؟
من که در را …..
چه میشود مرا ؟ مگر نگفته بودند حذر از عشق ، سفر از شهر عاشقان را مستحب است.
لبخند کشدارش زیر ساعت خوابالود شماطهدار چه بود؟
میخواست بگوید تو را چه میشود؟
تو میدانی دشت را سنمی با مرداب نیست ؟ شاید هم میخواست بگوید نقش بازی نکن ، بازیگر خوبی نیستی. بعد میگفت فقط خواستم بگویم حد مردابیات را بدان .
بعد من به اندازه همان دشت که گویند بر مردابیون حراماست . چشمهایم بارانی شود . آنقدر بر دشت ببارم که تمام مرزها درهم رود .
لحظهای چشمانم را بستم ، بگویم برو ، مرهم نهای زخم چرا ؟ نسیمی وجودم را گرفت انگار خورشید از چشمانش طلوع کرد . قاصدکی در اتاق چرخ زد . فاصدک را در دست گرفت . در گوشش چیزی خواند .
نگاه نکردم ، چشمانم اتاق را دو دو میزد ، دل دوست داشت دست راز را بگیرد ، تا آنسوی کوه ببردش تا کسی نفهمد ، تا شهره نشود ، تا نقل مجلس لالههای عباسی دشت نشود .
حداقل مرداب را داشته باشد مرداب هم نباشد دیگر جایی ندارد ، تکه ابری از پنجره لبخند زد ، خواست گریه کند و بگوید این چه تدبیر است خدا . خدا خندید او هم خندید . چشمهایم را که باز کردم در آغوشش بودم برای همیشه . برای اولین بار کسی زیر گوشم گفت : به دشت آرزوهایت خوش آمدی و من سجده کنم خدا را دستان خدا را بگیرم ببویمش ببوسمش و اینبار من بگویم دوستت دارم تا همیشه.
دیدگاهتان را بنویسید