جستجو برای:
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت
اشرف قلندری
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما
perm_identity از اینجا شروع کنید

وبلاگ

اشرف قلندری > مقاله‌ها > دل نوشته > دردها ورنجهای زندگی

دردها ورنجهای زندگی

access_time۱۴۰۲-۰۹-۲۲
perm_identity توسط: اشرف قلندری
folder_open دل نوشته

دردها ورنجهای زندگی

در زندگی دردها و رنجهایی وجود دارد ، نمی‌توانی به کسی بگویی، اگر روزی کسی بفهمد

فکر می‌کنی چه می‌‍کند، کاری از دستش بر نمی‌آید، شاید نگاهت کند و شاید هم دیوانه

خطابت کند.

می‌لرزیدم، روی تخت خوابم برده بود، همان دبشب را می‌گویم، نمی‌دانم که بود گاه صدایم می‌کرد. صدایش را می‌شنیدم، باور کن راست می‌گویم.

از تخت بلند می‌شدم ، به دنبال صدا تمام اتاق‌ها را می‌گشتم، حتی بالکن خانه‌مان را در آن

تاریکی می‌گشتم. اما خبری نبود، نمی‌دانم که بود که اینگونه با من می‌کرد.

قبلتر‌ها نیز این‌گونه بوده‌ام، اصوات گنگ، آدمهای عجیب و اشکالی که فقط من می‌دیدم.

مرا بر آن داشت ، تا به داروهای آرامبخش روی آورم، دیگران را نیز بر آن داشت مرا دیوانه خطاب کنند، اما نه در رویم، و یا جلوی چشمانم ، بلکه با اشارات چشم و رقص ابرو

جنباندن لب. آن‌گاه مرا ببینند و گونه‌ای رفتار کنند که هیچ خبری و هیچ کلامی نگفته‌اند.

مادرم نیز به راستی فکر می‌کرد ، دیوانه‌ام، گاه اشک می‌ریخت، گاه نوازشم می‌کرد،

گاه می‌خندید، یک تضاد عجیب در رفتار و حرکات و نگاههای مادرم بود.

من معنای این تضاد را نمی‌دانستم.

اما می‌دانستم وجودش آبستن غمهاست، تمام چین و چروک صورتش می‌توانست حرفی بزند، خاطره‌ای بگوید، غم تلخی را فریاد کشد،

دستانش وقتی نوازشم می‌کرد، بوی خوشی نداشت ، بوی مهر را نمی‌شنیدم، بوی

ترحم، بوی تعفن می‌دادنند.من بیزار بودم ، براستی نمی‌دانستم مادرم است یا یک

موجودی خیالی ، یا آنهایی که من می‌دیدم خیالی بودنند، نمی‌دانم ، من می‌دیدم

رقصیدنشان را، نفس‌کشیدنشان را، گاه داد می‌زدنند، گاه پایکوبی می‌کردنند،

یکی از آنها چهره‌اش همیشه پوشیده بود. پشت در چوبی اتاق من می‌نشست ، با خود می‌گفتم ، شاید او مرگ است. ساعتش را نگاه می‌کرد ، آسمان را می‌نگریست، خسته

می‌شد، راه می‌رفت، نفس می‌کشید، اما باز هم ، هنوز هم حواسم به او است ، او همان‌جا

پشت می‌نشیند ، پشت در چوبی اتاق من

در زندگی دردها و رنج‌هایی است که هیچ نتوانی گفت

گفتم بگذار به دیدار اقوام بروم، به خانه خاله‌ام، خواهرم و برادرم . آن‌ها نیز می‌گویند دیوانه

است . می‌شنوم، چه می‌دانستند ، من دیوانه نیستم، شاید آنها دیوانه‌اند،

چشم انتظار نشسته‌اند این جماعت تا شاید قبض مرگ من حواله گردد، بعد با اشکهایی

به پهنای صورت تمساح شیون می‌کنند، خود را به در و دیوار می‌کوبند، از فراغ می‌گویند و غم

برادرم می‌گوید : کمرم شکست، فرو ریختم، تاب ایستادنم نیست، دروغ می‌گفت، دیدمش

کمرش صاف و سالم بود ، می‌دانستم چه می‌خواهند . آرزوی خواهرم بود که باد برایش

خبر مرگ مرا آورد، شاید ارث بیشتری از سیبهای گندیده باغ ببرد .

براذرم نیز همین‌گونه بود. آن‌وقت من دردم را به چه کسی بگویم،

کسی مرا برای خودم بخواهد، حتی اگر دیوانه‌ای باشم.

اشرفــــــــــــــــــــــــ قلندری

بعدی چند جرعه شعر
قبلی یادت می‌آید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • پادکست
  • تک بیت و جملات نغز از اشرف قلندری
  • خاطرات کوتاه
  • داستان کوتاه
  • دسته‌بندی نشده
  • دل نوشته
  • شعر
  • ضرب المثل
  • مقاله
  • نقل قول‌ها
  • نکات طلایی کتاب‌ها
برچسب‌ها
انتظار حافظ دلنوشته شعر عاشقی ضرب‌المثل درباره نه مولانا نقل‌قول نوشتن نکته‌های نوشتن چرچیل

من در چند دهه گذشته خاطرات و تجربه‌های بسیاری خلق کردم داستان زندگی من پر است درس‌و نکات آموزشی من در این وب‌سایت قرار است، برشی از تجربه‌های شخصی‌ام با شما به اشتراک می‌گذارم، هدفم این است، این وب سایت مکانی باشد برای یادگیری، مقاله های آموزشی، خلاصه کتاب و معرفی کتاب و غیره با شما به  اشتراک می‌گذارم.

لینک سریع
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما
خبرنامه

چیزی را از دست ندهید، هم اکنون عضو شوید .

اشرف قلندری تمامی حقوق محفوظ است - طراحی شده : آمنه ملاحی
keyboard_arrow_up