مردم نمیدانند چه میگویند
مردم نمیدانند چه میگویند
هوا سرد است، میدانم
این ناجوانمردیست، چه بگویم
خورشید در خانه نیست
کبریتی ندارم ،
شاید اگر خورشید بود،
بخاریها گرم میشدند
اما تو هستی
مردم نمیدانند ، مرگ را صدا میکنند
اگر زمستان نبود،
اگر آن قطار لعنتی
ساعت هشت از ایستگاه نمیرفت
شاید هیچ کس ، هیچ کس
گمشدهای نداشت
میبینمت آنسوی دیوار
کنار پنجره ایستادهای
گلی در دستانت نفس میکشد
مردم نمیدانند، هیچ نمیدانند
مرا بیتو هیچ فصلی را تسلی نیست
باور کن، باورکن
ندانسته ره گم کردهام
به امید دیدار تو
تمام کوچه پس کوچهها را گشتهام
شاید بیابمت، دستهایم دامن آسمان را گرفتهاند
دیروز از همان درخت سرو آدرست را پرسیدم
امروز هم میپرسم
بیچاره نمیداند چه بگوید
میگویمش همان که میشناسیش
نمیداند
میگویمش شاید اندکی از تو بلندتر باشد
سرو میخندد، ادرس نمیداند
شاخهها شکستهاند
برف سنگین است
کسی چه میداند
شاید این اخرین زمستان من باشد
کاش بیابمت
اشرفــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید