این طوفان غریب چیست؟
این طوفان غریب چیست؟
طوفانی غریب می اید. در درونم طوفانیست، مبادا بسوزند بالهایم در اتش عشق، کجاوه افتاد، من نیمسوز، رقصکنان به دیدار یار میرفتم، اما خبر از یار نبود، خبر از دل و دلدار نبود ، خبر از عشق
نبود، اینجا کدامین مکان لامکانیست که عروس را چنین عزیز دارند، مست بودم، اصلا
نمیدانستم کجایم، چگونه به این مکان که هیچ شباهتی به مکان ندارد قدم نهادهام
ایا براستی با پای خود بدینجا امده ام؟ایا بدنبال گمشدهای میگردم؟ یا به دنبال اشنایی
غریب امدهام؟ یعنی با پای خود امدهام؟
این طوفان غریب چیست؟
ایا به دنبال آن آشنای غریب امدهام؟ من اصلا نمیشنایمش، شاید نسبتمان به اینه چهل تکیهای میماند، که تصویر خود را در آن میبینم ، براستی مرا بااو نسبتیست،
انگار مست بودم، دستانم را به رسم عروس با خار بستند، روبانی قرمز به رسم انار چشمانم را در اغوش گرفت، تور سیاهی بر سرم انداختند، جایی را نمیدیدم کجا بودم ؟
میدانم عروس را تا حجلهگاه همراهیست، دامادی که دستانش را بگیرد .
در کجاوه گفتم: ایا من عروس گشتهام، به دنبال پیراهن سپید دنبال گل رز باچشمهای
خسته و بسته بودم. ارام چشمهایم را باز کرند خار را خشم به رودخانه انسوی کوه پرت کردند ، میان خنده و گریه گم شده بودم، دسته گلی بهم دادند نگاه کردم ، کاش همان
خارهای خشک بودند دسته گل سیاه بود به رنگ ذغال، باورم نمیشد عروس زا اینگونه
به حجله داماد میبرند، چه میدانستم، گفتم شاید رسمشان است، قشون کشی کارشان
است، خندیدم اما انگار همه نقابی بر چهره داشتند، ترسیدم و باز ترسیدم ، نقاب بر چهره،
چهرهای نبود تا ببینمش، شاید اشنایی باشد،
لحظهای به خود امدم ، کجاوه نشست، خبری از قشون نبود، من بودم ومن .
مرا به گورستان ارزوهایم برده بودند .
اشرفـــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید