گفتی مرا نمیخواهی
گفتی مرا نمیخواهی
گفتی هرگز در روزهای دیگر نیز مرا نخواهی دید
باز چه گفتی؟
یادم امد گفتی نامم را به دست باد خواهی سپرد
تا خاکسترش را به دریا بریزد
ارام گفتی، یادم میاید ، ارام گفتی
شعرهایم را در مرداب ریختهای،
خندیدی گفتی مترس، نیلوفر مزارش را میداند
گفتی دیگر سراغت را نگیرم
نگاهت سرد بود
واژهایت قندیل بسته بودند
با انگشت نشانم دادی کاج را، گفتی دیگر
حتی سراغت را از کاح نگیرم
ان وقت من، با خودم نیز بیگانه گشتهام
کولیوار در شهری که نامش را نمیدانم
میچرخم، میرقصم، آفتاب می چینم
همه را ، جز تو را فراموش کردهام
میدانم انسوی رود ایستادهای
من هم اینسوی رود ایستادهام
میترسم بیایم، انوقت تو نباشی سایهات باشد
من به این دلخوشی سایهات دلخوشم
من هنوز آفتاب میچینم،
و در گوش قاصدک پیغامی برایت میفرستم
راستی امانتی به قاصدک دادهام
فراموش نکند، فراموش نکن یاذت باشد
به موهایت بزنی، ناقابل است
ستارهای از بام چیدهام
اشرفـــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید