سراغم را نمیگیری
سراغم را نمیگیری، کلامی هم نمیگویی، به این زودی دگر حتی مرا با خاطراتت هم نمیخوانی، فراموش کردهای یارا، دلم بشکفت بسان یک انار، دیدی چگونه هیچ نماند از او
بدیدی سینهاش بشکافت ، همان روزی که رفتی تو، دلش ناگفته رامیخواست بگوید ،
بگوید از غم دوری، بگوید روبرو مرداب گنداب است. بمان اینجا، بگوید روبرو گرگی کمان کرده،
بگوید بشنو صدایش را، بگوید یک جغد هم انجاست، مراقب باش خدا باماست، بگوید انجا که میبینی سراسر نیستی است ،
جانا، تله انجاست،بمان اینجا کنار هم غزل خوانیم و پای کوبیم و دست افشانیم و گل ریزیم
سراغم را نمیگیری؟ بگیر ، اینجا عزیز من به زیر پنجره ، با یک بغل ستاره بنشستم .
نگاهی میکنم راه را ، از اینجایی که من هستم تا انجایی که تو هستی فقط یک شمشاد
پیدا است . بیا جانا نفس در سینه سنگین است . تو را میخواهد، شبانگاه تا سحر در انتظار تو خدا بیدار کنار من نگاهم میکند،و گاهی هم یه فنجان چای مینوشد ، خدا میگویدم
بمان در انتظار یار ،که شیرین است ، میاید، مترس ، امشب همین امشب نشان راه میپرسد.
میاید تا ابد با تو، کنار سرو می ایستد ومیخندد به این حال پریشانت، به این چشمان گریانت، مراقب باش ستاره در بغل داری، بدان وقتی که میاید ستاره در طبق تقدیم راهش کن ، بشین این انتظار شیرین و سرسخت است ولی میاید اینجا در کنار تو شبانگاهان غزل خوانید و می نوشید، دست دردست هم باهم رقص سماع خواهید کرد ، تو باور کن همین امروز میاید
اشرفـــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید