ترسیدم و باز ترسیدم
access_time۱۴۰۲-۰۷-۲۱
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
دل نوشته
ترسیدم و باز ترسیدم.دیروز مردی کریه و ابله رو را در کوچهمان دیدم.ترسیدم کمی انطرفتر ایستادم.
داس در دستش بود، امده بود تا گلهای باغچه را هرس کند. گفتمش: علفهای هرز را هرس میکنند،
این گلهای رز وحشی، این، این یاسمنها را چگونه؟
مرد خنده کریهای کرد ، از وحشت به اسمان تکیه کردم . گفت: فرمان اینست.
باز خندید وباز هرس کرد .
اسمان دستم را گرفت.
هر دو باهم از این سیاهی مطلق گریستیم.
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید