شعر سپید/ من به دیوانگی چشم تو عادت کردم
من به دیوانگی چشم تو عادت کردم
من به دیوانگی چشم تو عادت کردم من در این دشت ز تنهایی خود تب کردم
نه نگاهی ، نه سراغی، نه کلامی، نه پیامی که دلم رام شود
به صدایت ، دل من مست شود،شهره شود، عاشق و دیوانه شود
دشت رود، عطر صد خاطره چیند و بکارد در این قلب نحیف
دل خورشید کمی نرم شود ، نور دهد
دستی از نور به سرش باز کشد
تک گلم غنچه دهد، دمی ازاد شود
گل دهد بر لب دریا که همان نزدیکیست
دشت اواز ستاره ز سر صدق دهد
به کبوتر پر پرواز دهد، دانه دهد
نه قفس باشد دز انجا ،نه نگاهی که مرا حبس کند
نه شکنجه که بگویم حالمان خوب است وما
رقص کنان میاییم، تو بدان راست نگویم
سخن از عشق نگویم
من در این گوشه عزلت بنشستم
دو ستاره به امیدی به پرواز دهم
که بگویم ، شدیم ازاد و رها
رقص کنیم، چرخ زنیم
شانه زنیم،دست زنیم
یه شقایق زلب دشت بچینیم
بدهیمش به خورشید، که گاه نور دهد
و خدا داند و بس
نه کسی هست، نه کرکس
به نظاره بنشیند
مرگ و فریاد مرا
من دلم روشن و شاد است
به خدا من دیدم
ادرسی در دست داشت
ولی از کوچه پی پس کوچه برفت
یکی پیدا بشود راه نشانش بدهد
و بگوید در همین کوچه ماست
درهمین شهر که خون، باران است
درهمین شهر که بزف اشک ذل یاران است
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید