آینده از ما خواهد گفت
آینده از ما خواهد گفت، ما که مرگگ را دیدیم و دم نزدیم. ما که در پستوی خانه حاضر بودیم ذره، ذره بمیریم و جان به سر شویم اما صدایمان درنیاید و هیچ نگوییم که نکند همین لقمه نان کوچک نیز ازمان دریغ شود. ما که دیگر هیچ نمیدیدیم ، ما که مسخ شده بودیم.
به راستی چه شد ما را که اینگونه گشتیم؟
چه شد ما را اذان نمازمان شد قارقار کلاغی.
چه شد یادمان رفت . عهد و پیمان مان را. ما که با آن جوانان خوشسیرت و خوشصورت، ما که با آن جوانان که جان دادند در راه دوست ، ما که خونشان نشان از عظمت ایمان و اصالت کوروش بود. ما که خون هزاران سیاوشان را تقدس پنداشتیم ، چه شد در سکوت نشستهایم؟
چه شد فقط مینگریم ، پردهها را کشیدهایم و گوشهایمان را گرفتهایم و چشمانمان را بستهایم .
یکی بیاید بگوید چه شد، چه بگویم؟ من که نمیدانم ، من که باور نمیکنم در برابر جهل، نادانی، زور، گرانی، اختلاس و کشتار هیچ نمیگوییم و شدهایم کبک.
خدایا چه شد؟ خدایا ما را دریاب ، خدایا خون بناحق ریخته جوانان ما را بنگر، بنگر که امروز هزار ابراهیم اسماعیلش را به مسلخ عشق میبرد.
خدایا ما را دریاب.
اشرفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید