زنی گمگشته در باد
زنی گمگشته در باد . امروز زنی را دیدم پریشاناحوال ، سرگشتته ، آشفته، آشنا بود اما غریب مینمود. خسته بود خیلی خسته مررا که دید لبخند زد اما تلخ و رنجور بود .
گفتمش میدانم نامت را، میشناسمت.
سرد نگاهم کرد.
گفتم: فلانی
سردتر گفت: بودم
گفتم : هستی
سرد و بیتفاوت راهش را کشید و اندکی جلوتر رفت، دستانش پی چیزی در هوا بودند . من محو قدمهایش بودم که لق لق میزد. برگشت، نگاهم کرد ، جلو آمد
گفت: نامم چه بود
گفتم: فلانی
گفت: او مرد.
دستان آویزانش را گرفتم ، نگاهش کردم ، هر چه گشتم از آن زیبایی و غرور و ابهت که پشت نامخانوادگیش بود ، هیچ نیافتم .
دستانش را از دستانم بیرون کشید ، انگار ترسید، روسریش را اندکی دستکاری کرد.
گفتم: بمان
با چشمانی که فروغ نداشتند گفت: باید بروم
گفتم: دوست داری با هم قدم بزنیم
گفت: میآید
گفتم: بیاید
چشمانش دو دو زد گفت: بیاید که چه ؟
گفتم: که چه؟ تو حالت خوب نیست. بنشین کمی گپ بزنیم
ترسید، دوید و دیگر برنگشت ، نگاهم نکرد، فقط رفت
و من زنی را دیدم در باد میرفت و آرزوهایش در پستوی خانه بزرگ پدری جا مانده بود
این داستان واقعی بود ، دختری کی بود از خانواده بسیار مرفه که یک عشق پاک و یک طمع خام نابودش کرد
اشرفــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید