روز پدر خجسته باد
روز پدر خجسته باد، پنجره را میبندم، صدای تلویزیون را خفه میکنم. قدم میزنم، حالم خوش نیست، نه که مثل هر روز ، امروز واقعا حالم خوش نیست .
تقویم میگوید روز پدر است. تلویزیون و رادیو و حتی دورهگردی که داشت توی کوچه آهنگی میخواند و میگفت؛ به افتخار پدرا
اما من تو را نداشتم، خیلی وقت است ندارمت، نیستی کنارم . نمیدانم از وقتی روز پدر مد شد تو را نداشتم ، تو زودتر از اینها رفته بودی و من هیچوقت نتوانستم مثل همه دخترها بغلت کنم، بگم بابا روزت مبارک.
رفتی، وقتی آنقدر جوان بودی که کسی باور نمیکرد، تو سی و چهار ساله بودی و من دخترکی که تازه میفهمید عشق پدر چگونه توی رگها جریان دارد ، سیزده سالم بود. مدت زمان بسیار که اصلا باور نمیکردم ، چشم به در بودم که بیایی. وقتی تور عروسی به سرم انداختند و گفتند؛ عروس خانم بله؟ نبودی بگویم ، با اجازه پدرم بله
وقتی دخترکم دنیا اومد هم نبودی تا بوسش کنی و تن نازکش را نوازش کنی.
تو نبودی و نیستی دیگر.
من هنوز چشم به راه آمدنت هستم ، هر چند آنروز قیامت باشد ، شاید آنروز مثل همه دخترا بغلت کنم و از رنج بیپدری بگم که چطور تو اون سن کم مادر سه خواهر و برادرم شدم.
میبوسمت پدر.
پنجره را باز میکنم ، خواننده دورهگرد هنوز توی کوچه است. صداش میکنم ، میگویم میشه باز بخوانی و او لبخند میزند و میخواند ، اشکهایم میسرند روی گونههایم ، برایش دست تکان میدهم . پنجره را میبندم ، میروم کوچه، هدیهای تقدیمش میکنم، میخندد و من میگویم ؛ روزت مبارک پدر.
اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
13دیماه 1404
دیدگاهتان را بنویسید