کارگاهش برباد بود
access_time۱۴۰۴-۰۶-۱۴
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
دل نوشته
کارگاهش بر باد بود. اشکهایش میل به سر خوردن روی گونههای سرخش را داشت. گونههایی که روزی عبادتگاه پدر بود و او ندانست، که فقط پدر است که میتواند تا به ابد او را بت سازد و سجده کند بر رویش.
اما حالا چه؟
حالا که او غنی بود و خود ندانست چه کند این همه ثروت را که ارثیه پدریست.
سپردش به دست آن دیگری که کارگاهش در باد بود و باد میفروخت و آرزوهای بربادرفته را.
و چه خام که به خیال خود پخته گردد و غنیتر
چه خوشخیالتر که تمام زندگیاش را با چشمانی بسته و دلی تهی و ساکت به عقد مردک درآورد و حال مجبور است هر روز را بر خاک آرزوهای برباد رفتهاش بگذراند.
دیدگاهتان را بنویسید