کلمات آوارگشته
کلمات آوارگشته، کلمات بر سرم آوار گشته، دفن شدهام بین آنچه باید بگویم و یا باید بنویسم و یا اصلا ننویسم و بشوم نظاره گر، اینطور میشود، اما تو را خوش ناید و من تا به ابد از خودم دلگیرم . میدانی آنوقت میشوم همان قاتل، میشوم مجرم، میشوم شریک جرم.
پس چکنم؟ بیایم و بگویم ، یا بنویسمر، خب مینویسم . حداقل با تو چشم در چشم نمیشوم ، میگویم آنروز من بودم که دل به دیگری دادم . من بودم که در مقابل مشکین چشمی بلندبالا خود را باختم.
من بودم که تمام گلهای رز را زیرپایش فرش کردم ، من بودم نامههای عشاق را زیرپایش ریختم ، من بودم که دزدانه از دیوار همسایه بالا رفتم.
باور کن، فکر کردم ارزشش را دارد، شایدم ارزش داشت، من زاه را ندانستم ، من میخواستم مهتاب را برایش پایین بیاورم و به دستش دهم.
مکن ، پس است مرا این خواری و این خفت، این فراق ، ببخش مرا، کف دستم را بو کرده بودم . از کجا میدانستم او مرا به خسرو نامی شکمباره مست خواهد فروخت کدام آدم عاقلی است دل به کوهکن، بیچاره، بیتوشه ، سرگشته و سرگردان دهد.
ببخش مرا که ندانستم تو خود عاشقی ، عاشق من، باور نمیکنم عاشق من ، عاشق یک دیوانه لایعقل ، عاشق آدمی که هستی که تصویر شکستهایست در آینه زنگار گرفته .
اشرفــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید