خبرت هست
access_time۱۴۰۴-۰۲-۰۹
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
شعر
خبرت هست زما بیخبری
خبرم هست ز خود بیخبرم
من به این بیخبری
سخت عادت کردم
درپی دربه دری
هی صدایت کردم
عاقبت نزد خدا رفتم
و من از تو شکایت کردم
تو سخن گفتی
و من نگاهت کردم
عاقبت پشت به من کردی
و رفتی زین شهر
من بیچاره به چه عادت کردم
عاقبت با دل خود فکر یه چارت کردم
درد در سینه من مانده
و من بیچاره حکایت کردم
نه عجیب است مرا دربدری
نه عجیب است تو را بیخبری
اسرفــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید