دوستی گفت: جانا چه خلاف
access_time۱۴۰۳-۱۲-۱۰
perm_identity
توسط: اشرف قلندری
folder_open
دل نوشته
دوستی گفت: جانا چه خلاف سر زد ز ما که در سرای بستی؟
ندا آمد: نه خلاف سر زد و نه در بسته بود، تو خود ره به بینشان رفتهای و ما را عتاب میکنی؟
خیابان را و کوی را نامش را مگر نگفته بودمت ؟
ز کدام راه بیراهه رفتهای که در را بسته دیدهای و ما را محکوم
من ز شوق دیدار تو ، نه شب دارم و نه روز
روز و شب به انتظار تو از پس پنجره بارانزده ، هر سوی را مینگرم ، شاید بیایی فردا و شاید گذرت از این کوچه گذشت .
و من قطره قطره باران را به انتظار تو مینگرم
اشرفــــــــــــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید