جستجو برای:
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت
اشرف قلندری
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما
perm_identity از اینجا شروع کنید

چشمهایش خیس بود

access_time۱۴۰۲-۱۲-۱۲
perm_identity توسط: اشرف قلندری
folder_open دل نوشته
اشک‌هایش

چشمهایش خیس بود .

چشمهایش خیس بود ، بارانی بود ،  کسی در می‌زد ، در را باز کردم ، محکم کوبیدم تا بسته شود . او را دیدم کمی دورتر ایستاده بود. قلبم در دستم بود .

بیچاره گنجشک چه می‌کشید . وقتی قلبش اینطور میزد ، چگونه می‌توانست ، آنقدر با آرامش پرواز کند . چگونه از زندگی لذت می‌برد . چشمهایش  را دیدم ، باز همان چشمها 

همان چشمانی که کابوس چشمهایم بود،

همان چشمانی که خواب را از چشمانم ربوده بود. مگر من همین را نمی‌خواستم ، مگر خودم نگفته بودم عشق در کابوس عشق می‌شود

حال او پشت در خانه‌مان تکیه بر دیوار همسایه ایستاده است . اما من در را به رویش بستم . سلامش را پاسخ ندادم . لبخندش  را نچیدم 

در گونه‌هایم نکاشتم ، فقط ایستاده بودم و می‌لرزیدم و دیگر هیچ ، این بود ادعای عاشقی ، چگونه می‌توانستم به چشمانش نگاه کنم . چگونه می‌توانستم سلامش را 

با اشاره سری یا تکان دادن زبانی در دهان جواب بدهم . خنده دار نیست. 

خوابهایم تعبیر شده بود. دعاهایم مستجاب . اما ترسیدم او کجا و من کجا او از اهالی دشت بود و من در مرداب ، مگر می‌توان نیلوفر را به رزهای باغچه پیوند زد .

حال من حال خودم را نمی‌دانستم ، می‌خواستمش به جان می‌راندمش ز جان . 

قطعه‌هایی از شکر می‌بافتم تا آسمان . 

پاره‌اش می‌کردم و کفر می‌گفتم که خدایا چه چنان ؟ شاعر نبودم ، اگر شعر می‌گفتم ، شاید دیگر کسی شعر نمی‌گفت و به دنبال زبانی دیگر برای ترجمان قلبش می‌گشت .

هر چه خود را بیشتر می‌پوشاندم ، بیشتر لرز می‌کردم ، شاید در آن بهار قرار بر باریدن برف بود و من بی‌خبر ز کار جهان .

روبرویم نشسته بود ، ثانیه‌ها را به شمارش ایستاده بود ، هنوز لبخند می‌زد، چشمانش شبیه هیچ کس نبود .

پس این‌همه شباهت به هیچ کس چه بود ، چرا هنوز لبخند می‌زد . اصلا چگونه آمده بود؟

من که در را …..

چه می‌شود مرا ؟ مگر نگفته بودند حذر از عشق ، سفر از شهر عاشقان را مستحب است.

لبخند کش‌دارش زیر ساعت خوابالود شماطه‌دار چه بود؟

می‌خواست بگوید تو را چه می‌شود؟

تو می‌دانی دشت را سنمی با مرداب نیست ؟ شاید هم می‌خواست بگوید نقش بازی نکن ، بازیگر خوبی نیستی. بعد می‌گفت فقط خواستم بگویم حد مردابی‌ات را بدان .

بعد من به اندازه همان دشت که گویند بر مردابیون حرام‌است . چشمهایم بارانی شود . آنقدر بر دشت ببارم که تمام مرزها درهم رود .

لحظه‌ای چشمانم را بستم ، بگویم برو ، مرهم نه‌ای زخم چرا ؟ نسیمی وجودم را گرفت انگار خورشید از چشمانش طلوع کرد . قاصدکی در اتاق چرخ زد . فاصدک را در دست گرفت . در گوشش چیزی خواند .

نگاه نکردم ، چشمانم اتاق را دو دو می‌زد ، دل دوست داشت دست راز را بگیرد ، تا آنسوی کوه ببردش تا کسی نفهمد ، تا شهره نشود ، تا نقل مجلس لاله‌های عباسی دشت نشود .

حداقل مرداب را داشته باشد مرداب هم نباشد دیگر جایی ندارد ، تکه ابری از پنجره لبخند زد ، خواست گریه کند و بگوید این چه تدبیر است خدا . خدا خندید او هم خندید . چشمهایم را که باز کردم در آغوشش بودم برای همیشه . برای اولین بار کسی زیر گوشم گفت : به دشت آرزوهایت خوش آمدی و من سجده کنم خدا را دستان خدا را بگیرم ببویمش ببوسمش و این‌بار من بگویم دوستت دارم تا همیشه.

 

                                                                                                                                     تقدیم به همسرم

                                                                                                                                                              اشرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قلندری

بعدی
قبلی کاش باران ببارد

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • پادکست
  • تک بیت و جملات نغز از اشرف قلندری
  • خاطرات کوتاه
  • داستان کوتاه
  • دسته‌بندی نشده
  • دل نوشته
  • شعر
  • ضرب المثل
  • مقاله
  • نقل قول‌ها
  • نکات طلایی کتاب‌ها
برچسب‌ها
انتظار حافظ دلنوشته شعر عاشقی ضرب‌المثل درباره نه مولانا نقل‌قول نوشتن نکته‌های نوشتن چرچیل

من در چند دهه گذشته خاطرات و تجربه‌های بسیاری خلق کردم داستان زندگی من پر است درس‌و نکات آموزشی من در این وب‌سایت قرار است، برشی از تجربه‌های شخصی‌ام با شما به اشتراک می‌گذارم، هدفم این است، این وب سایت مکانی باشد برای یادگیری، مقاله های آموزشی، خلاصه کتاب و معرفی کتاب و غیره با شما به  اشتراک می‌گذارم.

لینک سریع
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما
خبرنامه

چیزی را از دست ندهید، هم اکنون عضو شوید .

اشرف قلندری تمامی حقوق محفوظ است - طراحی شده : آمنه ملاحی
keyboard_arrow_up