جستجو برای:
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت
اشرف قلندری
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما
perm_identity از اینجا شروع کنید

دلشوره داشتم

access_time۱۴۰۲-۰۸-۲۱
perm_identity توسط: اشرف قلندری
folder_open دل نوشته

دلشوره داشتم نمیدانم چرا؟

انگار تمام امعاء و احشا تنم کنار هم جمع شده‌بودند و قلبم را چون پیرهنی چرک چنگ می‌زدنند و می‌شستند، یک حس ترس، یک اضطزاب جدایی ، یک دلشوره غریب برمن

حاکم بود ، صدای ماشینش را شنیدم ، نمی‌دانم چرا پاهایم کرخت شده بود، همان‌جا

ایستاده بودم، دلم گواه بدی می‌داد، ایکاش می‌رفتم و همخوان رزهای باغچه خوشامد گویش می‌شدم.

خوشبحال درخت سیب که همان شب قبل از امدن به بالا، در همان حیاط سیب تعارفش

کرده بود.

یاسمن حسود که از عشق ما خبردار بود، گونه‌هایش را بوسه باران کرده بود،

 باور کن

دلشوره داشتم باور کن

باور کن راست می‌گویم، تمام اینها را نسترن توی باغجه برایم گفت، می‌گفت: رز را نگو چنان

عشوه‌ای برایش امد که دل محبوبت غنج رفت، تا توانست بوییدش.

باور می‌کنی، دیگر چه گفت ؟ هر چند این یکی دیگر باورش سخت است،پله‌ها قدمش را متبرک دانستند و سرمه چشمانشان کرده بودند.

ای دیوانه آن‌وقت تو نشسته بودی و با قلم و دفترت در اتاق کار یار گفتگو می‌کردی،

نه بوسه‌ای، نه نوازشی، نه صدایی، نه ندایی

آخ از دست شما زنها، وقتی دیوانه می‌شوید تا تمام تارها را ناسور نکنید، ول کن معامله

نیستید

سرزنش نسترن دیوانه‌ام می‌کرد، نمی‌دانست دلشوره‌ای وجودم را فرا گرفته .

لحظه‌ای به انتقام فکر می‌کردم، گفتم : یادتان باشد فردا به باغبان پیر خواهم گفت همه شما را از ریشه بکند، جایتان را نیز به دیگران خواهم داد،

دور می‌زنید که را؟ مرا؟

در این افکار بودم ، دستان سپیدی تنگ مرا در آغوش گرفت، آغوشش بزرگ بود و گرم،

آنقدر که در آن گم شدم و راه را نمی‌دانستم، گفت آنقدر غرق شده بودی که اصلن

متوجه ورودم نشدی، نگاهت کردم، دیدم کشتی شکسته‌ات را تعمیر می‌کنی .

سرم را بلند کردم، به چشمان سیاه با آن مژگان بلند و پیشانی سپیدش خیره شدم.

دستان مهربانش، که بوی نان می‌داد عطر خوش زندگی را به رسم عادت همیشگی‌مان

به من، به من بی‌فکر هدیه داد .

آن شب هرچه نگاهش می‌کردم انگار خورشید در چشمان او بود ، انگار می‌درخشید اما

هرگز طلوع نکرد.

خدایا چه بگویم

باز من بودم دلشوره، هنوز دلشوره داشتم.

به ایوان که رفت ستاره‌ای چید و به گیسوان خرمایی پریشان و اشفته حالم زد.

گفت: چه زیبا شده‌ای،

گفتم: چون خودتم.

هر دو خندیدیم، طره افتاده بر پیشانیش را به کناری زدم، به لبانی که هرشب غزلی از حافظ برایم زمزمه می‌کرد، بوسه‌ای زدم . هنوز طعم لبانش برایم تکرار ناشدنی‌ست .

من مانده‌ام قلم و دفتری که هر روز درختی به یادش سبز می‌شود.

صبح برای سپاسگزاری از خالق هرچه ضدایش کردم پاسخی نداد، اینطور که نمی‌شود

ولی شد، هروقت سجده می‌کرد من و تمام گلهای رز و اقاقیا به نظاره می‌ایستادیم .

فریاد زدم: بلند شو زندگیم، الان آفتاب بی‌اذن دخول پا به اتاق خوابت می‌گذارد ،

جواب نداد ، نگاهم نکرد، یک لحظه احساس کردم زیر پاهایم خالی شد ، از کوهی بلند

به دره‌ای تنگ وتاریک سقوط کردم ، زبانم قفل شد ، دستانم یارای تکان دادنش نبود،

دنیایم واژگون شد، سیب باهراس پابرهنه به اتاق او دوید، او نیز تکانش داد ،

یک آن تمام برگهایش ریخت، میوه‌هایش پخش زمین شد، قامتش از قامت من هم خمیده‌تر شد .

رزها به نشانه سوگواری جامه برتن دریدند،

یاس بلند بلند اشک می‌ریخت، ناله می‌کرد، اقاقیا رفیق همیشگی‌مان برایش مرثیه می‌خواند.

شهر عزاداری می‌کرد

شهر فریاد می‌زد، هیچ کس را یارای تسلی دیگری نبود، کمر رودخانه کنار خانه‌مان شکست.

اشک‌هایش خشک شد. پیراهنی به سپیدی صورتش بر تنش کردند.

پیش چشمان خودم به منزلگه ابدی رفت.

برای اخرین بار نگاهش کردم، هنوز جوان بود و زیبا ، آرام خوابیده بود.مژگان بلندش

صورت سپیدش، لبخند ملیحش، با آن موهای پر پشتش و آن چشمانی که هر صبح

امید را به من هدیه می‌دادند، در قابی زیبا بر دیوار اتاقم هنوز مرا زیر نظر دارد .

این‌بار وقتی من میرسم ، او مرا می‌بوسد.

عطر تنش عطر مخصوص تنش تمام اتاق را پر کرده‌است و من هنوز جای پای بوسه‌های

او را بر صورتم عاشقانه‌تر ازهر فردایی دوست می‌دارم.

او همیشه ، همه جا با من است و باز ما با هم ، هر روز بوسه باران می‌کنیم همدیگر را.

 

تقدیم به پدری که با رفتنش ارزوهای من خشکید

 

اشرفــــــــــــــــ قلندری

بعدی این طوفان غریب چیست؟
قبلی زندگانی زیباست

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • پادکست
  • تک بیت و جملات نغز از اشرف قلندری
  • خاطرات کوتاه
  • داستان کوتاه
  • دسته‌بندی نشده
  • دل نوشته
  • شعر
  • ضرب المثل
  • مقاله
  • نقل قول‌ها
  • نکات طلایی کتاب‌ها
برچسب‌ها
انتظار حافظ دلنوشته شعر عاشقی ضرب‌المثل درباره نه مولانا نقل‌قول نوشتن نکته‌های نوشتن چرچیل

من در چند دهه گذشته خاطرات و تجربه‌های بسیاری خلق کردم داستان زندگی من پر است درس‌و نکات آموزشی من در این وب‌سایت قرار است، برشی از تجربه‌های شخصی‌ام با شما به اشتراک می‌گذارم، هدفم این است، این وب سایت مکانی باشد برای یادگیری، مقاله های آموزشی، خلاصه کتاب و معرفی کتاب و غیره با شما به  اشتراک می‌گذارم.

لینک سریع
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ
  • درباره من
  • تماس با ما
خبرنامه

چیزی را از دست ندهید، هم اکنون عضو شوید .

اشرف قلندری تمامی حقوق محفوظ است - طراحی شده : آمنه ملاحی
keyboard_arrow_up