شعر سپید/ با ان روزگار
شعر سپید با ان روزگار
با ان روزگار غریب
بر سالهای
ازدست رفته
در گوشهای ماتم گرفته
بر دیوارهای بلند
جملهای مینویسد
یک گمشده
مردمان میخندند
درخیابانها ولو میشوند
در خود چون کرم میلولند
تمسخرش میکنند
گویی این نسل از عشق هیچ نمیداند
گویی بیتی از حافظ نمیداند
فروغ را نمیشناسد
با مولوی کنج خلوتی ننشستهاست
با سهراب نگریسته است
نسلی که نمیداند
شعر وعشق
پیـــــــوند روحند
نمیداند، نمیشناسد
نمیدانند قانون عشق را
نمیخوانند نگاه دریا را
نشیندهاند اندوه اسمان را
ندیدهاند صورت خیس زمین را
نشنیدهاند فریاد ابر را
نسل امروز ، هیچ نداند
لجام گسیختهاست
شعر را در هجو به معنا می نشیند
میگویند این شعراست
ما را چه به فردوسی پاکزاد
ما را چه به سعدی شیرین سخن
و من ناامیدانه
در وجودشان غروب را میبینم
غروب انسانیت
غروب یک عشق
غروب فرداها
غروب قصههای لیلی ومجنون
غروب چشمهای خسته
وغروب غروب غروب
اشرفــــــــــــــــ قلندری
دیدگاهتان را بنویسید